هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

ﻭﻟﻴﻤﻪ ﻋﻤﻪ ﺟﻮﻥ

سلام هستی جونم.خوبی قربونت برم سال گذشته عمه کبری و شوهرش به مکه مشرف شدن و اوایل محرم بود که برگشتن و واسه مراسم ولیمه شون همه رو دعوت کرده بودند بروجرد.اولش خیلی دو دل بودیم که بریم یا نه چون می ترسیدیم به خاطر سرمای هوای بروجرد سرما بخوری.اما بالاخره هرطوری بود رفتیم.دو روز اونجا موندیم و توی مراسم هم شرکت کردیم و برگشتیم. اینم چندتا عکس از توی سالن     اینجا همراه آجی نرگس و باباجون رفتیم ونایی       سفر کوتاه و خوبی بود.اما دو روز بعد از برگشتن شما حالت بد شد و حسابی حالمون رو گرفت. ...
25 فروردين 1394

ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ اﺯﺩﻭاﺝ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ

خوشگل خانمم سلام.23 مهرماه سالگرد ازدواج من و باباجون بود.واسه همین یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم. 5 سال گذشت... چقدر خوشحالیم که یه فرشته کوچولو و دوست داشتنی توی 2 سال از این 5 سال با ما همراه بوده و زندگی رو برامون شیرین تر و قشنگ تر کرده.همسر عزیزم دوستت دارم   اینم خوشمزه ها دستپخت مامانی هستی خانم مشغول ناخنک زدن به خوشمزه ها...       ...
25 فروردين 1394

ﺗﻮﻟﺪ ﺩﻭﺳﺎﻟﮕﻲ

سلام قشنگ ترینم بالاخره  هستی جونم دو ساله شد تولدت مبارک عزیزدلم.خدای مهربونم نمی دونم چطوری شکر کنم این نعمت بزرگی رو که به ما بخشیدی.خدا جون به اندازه ی هر باری که نفسم میکشیم ازت ممنونیم. هستی عزیزم با تمام وجود من و بابایی دوستت داریم و هر لحظه از لحظه ی قبل بیشتر عاشقت میشیم. امسال دلم میخواست یه تولد مفصل واست بگیرم و همه رو دعوت کنم اما به خاطر کوچیکی خونمون و اینکه همه نمی تونستن با هم حضور داشته باشند،تصمیم گرفتیم خونه مامان بزرگ اینا تولدت رو بگیریم.تا ایشالا سال آینده تو خونه ی بزرگتر و موقعیت بهتر واست جبران کنم عزیزم. 3 بهمن که روز 5شنبه میشد همه رو دعوت کردیم خونه مامان بزرگ اینا و واست یه جشن تولد با تم...
25 فروردين 1394

ﻣﺤﺮﻡ و ﺻﻔﺮ

سلام عزیزدلم امسال دومین سالیه که هستی خانم محرم و صفر رو تجربه میکنه. اما امسال به دلیل اینکه دختر قشنگم مریض شده بود ما جایی نرفتیم و روز تاسوعا و عاشورا توی خونه موندیم.حتی صبح روز تاسوعا هم که عمه جون مراسم داشت به خاطر تب شدیدی که داشتی موندیم خونه.قربونت برم که چقدر بی حال و مریض بودی.با این حال وقتی تلویزیون رو روشن میکردم تا سینه زنی میدیدی شروع میکردی به سینه زدن..اینم چند تا عکس از مراسمی که رفتیم. روضه خونه عمه ی بابا جون.قربونت برم اینجا کنار سفره حضرت رقیه نشسته بودی و دستات رو برده بودی بالا.زن عمو اکرم هم شکار لحظه ها کرد و این عکس رو ازت گرفت   نمایشگاه کاروان اسرای حسینی نزدیک خونمون بود و یه...
25 فروردين 1394

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻳﻪ ﺭﻛﻮﺭﺩ ﺑﻲ ﺳﺎﺑﻘﻪ اﻭﻣﺪﻳﻢ

سلام نفسم نازنین دخترم عزیزکم به اندازه ی تک تک روزهایی که دیر اومدم ازت معذرت میخوام دختر قشنگم. ببخشید مامانی رو که اینقدر فاصله افتاده بین پست هات و ثبت لحظه های قشنگ با تو بودن به تأخیر افتاده دختر مهربونم.نمیخوام دلیل تراشی کنم اما ماشالا اینقدر این مدت شیطون بلا شدی که اجازه ی کارهای دیگه ای به مامان نمی دی.هرچند کمی هم خودم تنبلی کردم اما واقعا خیلی فرصت و موقعیت نشستن پای وبلاگت واسم پیش نیومد. بگذریم خوشمل خانم ئرعوض حالا با کلی خاطره و پست و عکس جدید اومدم.قول میدم تا جایی که یادم مونده واست بذارم مهربون دوست داشتنی من   اینجا در راه برگشتن از اهواز هستیم.به نظرم خیلی جالب بود که درحال خواب هم حاضر نشدی شیرت...
25 فروردين 1394

زیارت امام زاده محمدبن جعفرطیار

 ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺸﻨﮓ و ﺑﺎﻫﻮﺷﻢ. ﭼﻨﺪﺭﻭﺯ ﭘﻴﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭاﺳﻪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺑﻪ اﻣﺎﻣﺰاﺩﻩ ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ ﺟﻌﻔﺮﻃﻴﺎﺭ.ﻭﻗﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﺭﻓﺘﻲ ﺳﻤﺖ ﺿﺮﻳﺢ و ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻱ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ.ﻭاﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻚ ﺑﺨﻮﺭﻣﺖ اﻭﻥ ﻟﺤﻆﻪ. ﻣﻦ و ﺑﺎﺑﺎﻳﻲ ﻛﻠﻲ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﻂﻮﺭ ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ اﺯاﻭﻣﺪﻧﻤﻮﻥ اﺯمﻣﺸﻬﺪ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻂﻮﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺑﻜﻨﻲ.ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺭﻭ ﻣﻴﻤﺎﻟﻴﺪﻱ ﺑﻪ ﺿﺮﻳﺢ و ﺑﻌﺪ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻱ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺖ.ﻣﺎ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ اﺯ ﺧﻨﺪﻩ.ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ ﻓﻮﺭﻱ ﺑﻐﻠﺖ ﻛﺮﺩﻩ و ﻛﻠﻲﺑﻮﺳﻴﺪﺕ.ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﻛﻪ ﺩاﺭﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻴﺸﻲ ﻭاﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻔﺴﻢ.           ...
1 مهر 1393

رفتن به اهواز بعد از یه مدت طولانی

ﺳﻼﻡ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻨﻲ ﻣﻦ.ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ اﻫﻮاﺯ.ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺩﻟﺖ ﻭاﺳﻪﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ و ﺑﺎﻳﺎﺣﺠﻲ و ﺧﺎﻟﻪ ﻫﺎ و ﺩاﻳﻲ و ﺩاﺩاﺵ ﻫﺎ و ﺁﺟﻲ ﻫﺎ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻢ.ﻭﻗﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﭘﺮﻳﺪﻱ ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ و اﺻﻼ ﻳﺎﺩﺕ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﺩاﺭﻱ . ﻓﺮﺩا ﻇﻬﺮ ﻭاﺳﻪ ﻧﺎﻫاﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺭﻭﻳﺎ اﻳﻨﺎ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻮﺩﻳﻢ.ﺧﺎﻟﻪ ﺯﻳﻨﺐ اﻳﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ.ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺎ ﻋﻠﻲ و ﻣﺤﻤﺪﺣﺴﻦ ﺷﻴﻂﻮﻧﻲ ﻛﺮﺩﻱ ﻋﺰﻳﺰﻡ.اﻧﮕﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺯﻳﻨﺐ ﺩاﺭﻩ ﻭاﺳﺖ ﺁﺟﻲ ﻣﻴﺎﺭﻩ ﻭاﺳﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺑﻲﻭاﺳﺶ ﻟﻮﺱ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ و اﺯ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﺗﻜﻮﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩﻱ.ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ و ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ.ﺧﺎﻟﻪ ﺭﻭﻳﺎ اﻳﻨﺎ ﻫﻢ ﺗﺎﺯﻩ اﺯ ﻣﺸﻬﺪ اﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ و ﺳﻮﻏﺎﺗﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻢ ﻣﺤﻔﻮﻅ ﺑﻮﺩ.ﻳﻪ ﺑﻠﻮﺯ ﻗﺸﻨﮓ.ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ. ﺷﺒﺶ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺩاﻳﻲ ﻣﺤﺴﻦ اﻳﻨﺎ و ﻫﺪﻳﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻬﺪﻳﺎ ﮔﻠﻲ...
1 مهر 1393

مسجد رفتن دخترم

 ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪ اﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻣاﻣﺎﻧﻲ و ﻫﺴﺘﻲ ﮔﻠﻲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﺴﺠﺪ.ﻣﺴﺠﺪ ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ و ﺑﺮاﻱ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻠﻢ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ.ﺷﺐ ﻗﺒﻠﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ اﻳﻨﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﻔﺖ ﻳﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﺁﺟﻲ ﻧﺮﮔﺲ ﺑﺒﺮﺵ ﻭاﺳﻪ ﻫﺴﺘﻲ. ﻣﻨﻢ اﻣﺘﺤﺎﻧﻲ ﺯﺩﻣﺶ ﺳﺮﺕ. اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺖ اﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﻤﻴﺸﺪﻱ اﺯ ﺳﺮﺕ ﺩﺭﺵ ﺑﻴﺎﺭﻱ. ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺎﺯ و ﺧﻮﺭﺩﻧﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻱ.ﻓﺮﺩاﺵ ﭼﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻣﺴﺠﺪ. اﺫاﻥﺭﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ. ﻣﻨﻢ ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ.اﻭﻟﺶ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻱ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ و ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﻦ و ﻧﻤﻴﺬاﺷﺘﻲﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﻧﻢ.ﺑﺎ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﺳﺮﻱ ﺳﺎﻛﺘﺖ ﻛﺮﺩﻡ.ﻧﻤﺎﺯﻡ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﭘﺮﻳﺪﻱ ﺗﻮﻱ ﺑﻐﻠﻢ.ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻤﻲ ﺑﻬﺖ ﺷﻜﻼﺕ ﺩاﺩ.ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻱ ﻛﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎ اﺳﻢ اﻭﻧﻢ ﻫﺴﺘﻲ ﺑﻮﺩ. ﺑﻌ...
1 مهر 1393

هستی جونم در 19 و 20 ماهگی

 ﺳﻼﻡ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦﺩﺧﺘﺮﻡ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﻗﺪ ﻭﺑﺎﻻﺕ ﺑﺮﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﭼﻘﺪﺭ اﺯﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺖ ﺩاﺭﻡ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﻡ ﻧﻔﺳﻢ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ اﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﻪ ﻭﺿﻮﺡﻣﻴﻔﻬﻤﻢ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﺎﻻ ﭼﻘﺪر ﺑﺰﺭﮒ و ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪﻱ ﻋﺰﻳﺰﺩﻟﻢ. ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﻙ و ﺷﻌﻮﺭﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺷﺪﻩ.ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﻳﻪ ﻛﺎﺭاﻳﻲ ﻣﻴﻜﻨﻲﻛﻪ ﻣﻦ و ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ اﺯ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻴﺨﻮاﻳﻢ ﺷﺎﺥ ﺩﺭﺑﻴﺎﺭﻳﻢ.اﮔﺮ ﺑﺨﻮاﻡ ﺑﺎﺭﺯﺗﺮﻳﻦ ﻭﻳﮋﮔﻲ اﺧﻼﻗﻴﺖ ﺭﻭ ﺑﮕﻢ اﻭﻟﻴﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺘﻪ ﻋﺴﻠﻢ. ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﻲ اﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ اﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺑﭽﻪ ﮔﻲ ﻛﺴﺎﻳﻲ ﻛﻪ اﻻﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺭﻭ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﻴﺎﺩ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﮕﻢ ﺧﺪاﺭﻭ ﺻﺪﻫﺰاﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﻜﺮﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻣﻦ اﻳﻨﻘﺪﺭﻣﻬﺮﺑﻮﻥ و ﺻﺒﻮﺭ و ﻋﺎﻗﻠﻪ.ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺧﺪا ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮﻛﺲ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﺻﺒﺮ و ﺗﺤﻤﻠﺶ ﺳﺨﺘﻲ ﻣﻴﺪﻩ.ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ اﺯﺕ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﻦ ﺷﻴﻂﻮﻥ و ﺑﻼﻳﻲ.    ...
1 مهر 1393